دیگر عشقی در وجودم نیست...انگاری که مرده ام

گوشه ی اتاقم بهترین جاست برای زانو در بغل گرفتن...

غریبه باور کن اینها جملات کلیشه ای و روزانه ام نیست...

خسته شده ام....ولی نمیدانم از چی...

زندگی آن چیزی نیست که من میکنم....

از زندگی و از این همه تکرار خسته ام...

دلم تازگی میخواهد...

کاش الآن آغوش گرمت سرپناه خستگیم بـــــــــــــــــــود...