همه چیزو فهمیدم



ای کاش دلم خالی از پر بود.....آخه دلم همیشه و هر شب پره.....

از عشق من فقط سوختن و زجر جدایی شو یاد گرفتم...یاد گرفتم چه جوری بسوزم و نسازم ...یاد گرفتم چه جوری تحمل درد زجر جدایی بکشم.....فهمیدم که این دلتنگی و بی قراری من شاید دلیل خنده ای باشه برای فردا....فهمیدم که آخر همه چیز تنهاییه......فهمیدم اونی که براش گریه می کنم و همیشه به یادشم لحظه ای به یادم نیست..... فهمیدم که میشه با دل شکسته هم زندگی کرد......همه چیز رو فهمیدم اما یه چیز رو نفهمیدم که چرا تنهام گذاشت.....تنها گذاشت.....تنهام گذاشت.....تنهام گذاشت.....خدایا اونی که من میخواستمش تنهام گذاشت بی معرفت

شاید دیگر از اون بی معرفت چیزی ننویسم......شاید دیگه یادی ازش نکنم....

قصه ي امير تنها


هميشه در انتظار اين بودم كه براي يك  بار هم كه شده تو به من بگويي دوستت دارم.....

اما دل آدمي ميشكند از بي انتظاري كارهاي بعضي ها....

اين همه با هم از عشق گفتيم بي معرفت....آن وقت درست است كه تو درد و دلت را با غريبه قسمت كني؟؟؟

اينبار تو بگو دوستت دارم....نترس ......من آسمان را گرفته ام كه به زمين نيايد.......

از تو دلگيرم بي معرفت.....شادي هايت با كسي ديگر است و غم نبودنت با من.....

از تو انتظار نداشتم كه با من نباشي و با دوستان من دوست شوي.....

بي معرفت بهترين نام براي توست....مگر تو هماني نبودي كه هميشه در گوشم مي خواندي روزهاي خوب در انتظار من است و اگر آن روز نباشد تو جان از جسم خود ميگري؟

ببينم آيا روزهاي خوب من همين الان است كه دستان تو را در دستان غريبه اي آشنا ميبينم.......

ببينم هنوز هم سر قول خود هستي؟