همه چیزو فهمیدم

از عشق من فقط سوختن و زجر جدایی شو یاد گرفتم...یاد گرفتم چه جوری بسوزم و نسازم ...یاد گرفتم چه جوری تحمل درد زجر جدایی بکشم.....فهمیدم که این دلتنگی و بی قراری من شاید دلیل خنده ای باشه برای فردا....فهمیدم که آخر همه چیز تنهاییه......فهمیدم اونی که براش گریه می کنم و همیشه به یادشم لحظه ای به یادم نیست..... فهمیدم که میشه با دل شکسته هم زندگی کرد......همه چیز رو فهمیدم اما یه چیز رو نفهمیدم که چرا تنهام گذاشت.....تنها گذاشت.....تنهام گذاشت.....تنهام گذاشت.....خدایا اونی که من میخواستمش تنهام گذاشت بی معرفت
شاید دیگر از اون بی معرفت چیزی ننویسم......شاید دیگه یادی ازش نکنم....

سخت است لحظات دل تنگي..... سخت است لحظات بي كسي......و سخت تر از همه اين است كه بداني دلي ، دلتنگ تو نيست......