رفتن یا ماندن..


دستانم دیگر خسته شده اند....اینقدر که از غم و تنهایی نوشتم

این دل من هم همانند هر روز گرفته و ابری است....خدا کند که ببارد تا آرام گیرد...

دل من بغضتو بشکن گریه کن با من....دل من روزای خوبت همشون رفتن...

دل من اونی که قلبش یکی بود با من دستای من دیگه به اون نمیرسن...

خیلی بی معرفتی...آخه چطور دلت اومد منو توی دنیای تنهایی ها ببینی...

انگاری چشمانم دارند تر میشوند...اما تو ای غریبه این را بدان که باید دلت را آسمانی کنی...

و تو ای معشوق من....فقط سکوت میکنم و با تو حرفهایم را به لبان بسته ام می سپارم...

ولی تو این را به من بگو بروم یا بمانم....

مبارک باشه...

این منم که توی چشما که مثل یه تیر نهفته توی قلب یه عاشق می شکنم....

آره این منم که همش تو رو میدیدم مثل یک مرحم اما نبودی همدمم....

وقتی نیستی کنارم...دلم تنگ نبودنت است...تو فقط من و بودنم را باور کن...

انگاری در فکرت راهی ندارم تا تو در یاد من باشی...

دلم می خواهد از آن واژه هایی بگویی که تا به حال به خاطر آن غرورت را نشکسته ای....

آری...تو این بار به من بگو دوستت دارم...

نذار غریب بمانم...اما..

اما باز هم میگویم تولد با هم بودنمان مبارک

ولنتاین مبارک

دل تنهام


باز هم دلم مثل هر شب گرفت....باز هم بغض نشکسته ای راه را برای گریه کردنم بست....

دلم برای خودم میسوزد....فقط سکوت میکنم...

نمی دانم چطور دلت می آید که من را هر شب غرق در مروارید چشمانم ببینی....

و آرزویم است که ندانستی بی قرارت بوده ام....

فقط تنهایی به من لبخند می زند....و در سکوت تنهایی شب بی سر و صدا اشک می ریزم....

و تو ای کسی که راه را برای من به تنهایی باز گذاشتی این را بدان اگر این را میخوانی....

دوستت دارم با آن که من را غریبه صدا میزنی....و این همان عشق است که تو آن را به نفرت رساندی


دستان سرد من


دستان سرد من در پی گرمی دستانی است....

دستان سرد من تنها ماندند...شعله های آتش هم نتوانستند دستانم را گرم کنند...

دلم بغض های نشکسته اش را در گوشه ای جمع کرده است....دلم میخواهد بگویم...

از همان واژه هایی بگویم که تو از آن گریزانی....دوستت دارم...

من هوای دستان سردم را دارم.....دلم می خواهد که درگیر تو باشم...

فقط یک چیز می گویم....پیشم میمانی؟پیشم بمان